previous arrowprevious arrow
next arrownext arrow
Shadow
Slider

نیمکت


نیمکت

سالهاست منتظر بود . منتظر تنها عشقی که سالهاست به او قول برگشتن داده بود . تصمیمش رو گرفته بود ، رفت ب همان پارکی که سالها پیش قول داده بود تا ابد پیشش خواهد موند …. رفت . چشمهاش خوب نمیدید . دقت کرد ، پرسید ، دنبال همان پارک بود ، همان نیمکت ….

تاکسی مقابل ساختمون بلندبالایی ایستاد و صدایی رسا که میگفت مادر جون این هم همان پارک ، نگاه میکرد ، این همون پارک نیست ، درختاش کو ، نیمکتمون کو ، این جسم سخت و نامحرک پارک نیست …. سرش رو انداخت پایین پیاده شد ….

مقابل ساختمون ایستاد ….. فقط نگاه میکرد ، باخودش تکرار میکرد : اینجا اونجا نیست ، اینجا اونجا نیست ….

برگشت میخاست برگرده

صدایی شنید

خانم وایسا ….. برگشت نگهبانهمون پارک سرایدار همین ساختمون رو مقابلش دید….

ساکت بود چیزی نمیگفت فقط نگاه میکرد …. خانم بیا دنبالم….

رسیدن به در یه در چوبی که روش نوشته بود : ورود عشاق…

برگشت و گفت : خانم اینی که میبینی ظاهر پارکه ، اما داخلش …، دررو باز کرد ،

اشکی که میریخت دست خودش نبود ، سرازیر میشدن بدون توجه به وجود کسی در کنارش . همون نیمکت رو دید … وسط اون ساختمون .نگهبان نزدیکش شد و گفت : خانم اینجا رو که داشت میساخت عمرش کفاف نداد ، و رفت …. اینجا شد همنام شما ، مکان شما ، جای خواب اون…

رفت.

پیرزن موند و هجوم خاطره ، نیمکت ، یه قبر ، یه نام از همون ساختمون سخت و بیجان

نوشته شده توسط: نورا حکیمی