previous arrowprevious arrow
next arrownext arrow
Shadow
Slider

همه چیز درباره ی شازده کوچولو


همه چیز درباره ی شازده کوچولو

شازده کوچولو اثر نویسنده ی فرانسوی آنتوان دو سنت اگزوپری، یک کتاب “اتوبیوگرافی” یا  خود زندگی نامه  نوشت است که توانسته بسیاری از مفاهیم اصلی زندگی را با بیانی ساده و صمیمی در 100 صفحه بگنجاند. نویسنده ی این رمانک با در نظر گرفتن تقابل میان کودکی و بزرگسالی به عنوان دو دیدگاه متقابل فلسفی، انسان کامل را همان کودکی می داند که گاهی از توضیح دادن برای بزرگترهایی که بارزترین نشانه شان کوته فکری است،خسته می شود. به گونه ای که در قسمتی از کتاب خود اشاره می کند :

مینویسم تا فراموش نکنم

منظور آنتوان از چیزی که دوست ندارد فراموش کند،همان کودکی است چرا که او اعتقاد دارد بزرگسالان افرادی ظاهربین، مادی نگر، یکنواخت، بی حوصله و فاقد قوه ی تخیل هستند. او با بهره گیری از شخصیت هایی خیالی مانند گل سرخ (که نشانی از کانسئولو همسر او دارد و نماد عشق است) و  همچین شخصیت روباه سعی کرده است مسئولیت داشتن در برابر عشق ، وطن و خود را به طرزغیر مستقیمی به خواننده آموزش دهد و یادآوری کند که تمامی این موارد ممکن است با گذر زمان و عبور از دوران کودکی به بزرگسالی فراموش شود. شاید همین ویژگی منحصر به فرد شازده کوچولو است که آن را در گروه ادبیات تعلیمی، عرفانی با رنگی از ادبیات فلسفی قرارداده است. با این تفاوت که این نوع از ادبیات اینبار به جای بزرگسالان به تسخیر کودکان در آمده است. شازده کوچولو نماد و سنبل یک کودک حقیقت جوست که برای یافتن حقیقتی که پی اش میگردد، مهاجرت می کند. با توجه به اینکه آنتوان دوسنت اگزوپری یک خلبان بوده که در جنگ جهانی دوم به امریکا رفته است، مهاجرتی که شازده کوچولو از آن حرف می زند شالوده ای از زندگی نامه ی خود اوست. در این کتاب شخصیت اصلی داستان از هفت مرحله یا هفت سیاره عبور می کند که هر سیاره نماد یک تیپ شخصیتی خاص است. .ساکن سیاره ی اول نماد افراد صاحب قدرتی است که تمام دنیا را تحت فرمان خود میبیند. با این وجود در قسمتی از داستان متوجه دیالوگی میان پادشاه و شازده کوچولو میشویم که آنتوان با نوشتن آن بسیاری از اصول و توقعات را در زندگی اجتماعی و حتی در فرمانروایی به چالش کشانده است.

 

( پادشاه پرسید : اگر ما به یک سردار امر کنیم که مثل پروانه از این گل به آن گل پرواز کند یا نمایشنامه ای غمگین بنویسد یا تبدیل به مرغ دریایی شود و او امر ما را اجرا نکند

چه کسی مقصر است ؟

شازده کوچولو بی معطلی جواب داد : خب معلومه شما

پادشاه گفت : دقیقا. باید از هرکسی چیزی رو توقع داشت که از او ساخته است . قدرت قبل از هرچیزی باید متکی به عقل باشد . اگر تو به ملت خود فرمان بدهی که همه خود را به دریا بندازند، انقلاب خواهند کرد.ما حق داریم از همه اطاعت بخواهیم چون اوامران عاقلانه است.)

ساکن سیاره ی دوم متعلق به انسان خودپسندی است که راه های حقیقت جویی را بر خود بسته و جز خود چیزی نمی بیند.

ساکن سیاره ی سوم یک می خواره است که دائم الخمر بوده و از این بابت احساس نارضایتی میکند . این فرد نماد افرادی ست که زندگی را در یک دور باطل و بیهوده و تکراری سپری می کنند.

ساکن سیاره ی چهارم یک مرد سرخ روی تاجر است. نماد یک انسان مادی گرای مطلق . مردی که تا به حال گلی را بو نکرده، ستاره ای را ندیده، کسی را دوست نداشته و تمام عمر درحال بازی کردن با اعداد و ارقامی بوده که به دردش هم نخورده است.

سیاره ی پنجم سیاره ای کوچک و بسیار عجیب است که یک فانوس افروز در آن زندگی میکند . فانوس افروز موظف است که هر روز با طلوع خورشید فانوس را خاموش و با غروب خورشید فانوس را روشن کند . شازده کوچولو از مرد فانوس افروز بیشتر از سایر ساکنان سیاره های دیگر خوشش می اید چرا که او لااقل مشغول کاری به جز خودش است (نفی خودبینی)

در ادامه شازده کوچولو در سیاره ششم به پیر مردی بر می خورد که کتابهای کلان می نویسد، او که یک جغرافی دان است در کتاب خویش گلها را ثبت نمی کند چون به عقیده او این عناصر جاویدان هستند که لیاقات ثبت شدن دارند چرا که بسیار بعید است که کوهی جابه جا شود یا اقیانوسی از آب خالی شود اما یه گل به زودی از بین می رود.

در ادامه شازده کوچولو وارد سیاره هفتم  زمین  می شود و به یک مار بر میخورد . مار به او می گوید که حتی در پیش آدمها هم احساس تنهایی خواهد کرد…

نکته ی قابل توجهی که در میان عبور شازده کوچولو از سیاره های مختلف وجود دارد این است که  در گفت وگوهای رد وبدل شده در داستان، رد پای عرفان شرقی موج می زند. به گونه ای که در این قسمت سخن مار ما را یاد ان شعر حافظ می اندازد که  :

سینه مالامال درد است ای دریغا همدمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدایا همدمی

یا برای مثال بیشتر، در قسمتی از کتاب که شازده کوچولو جز انعکاس صدایش در کوه چیز دیگری نمی شنود به یاد بیت دیگری از مولانا می افتیم :

این جهان کوه است وفعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

 

و یا در انتهای داستان  که شازده کوچولو  متوجه می شود که باید به جایی باز گردد که از آن آمده است و  به عبارتی بهتر به جایی می رسد که در ابتدا متعلق به آن بوده است یاد داستان  سیمرغ منطق الطیر عطار که در انتها فهمیدند سیمرغ و هادی شان چیزی جدا از درون خودشان نبود، می افتیم که :

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش

 

نوشته شده توسط یاسمین باقرصاد


مقالات بیشتر :

 دو برداشت روانکاوانه از «شازده کوچولو » اثر «آنتوان دوسنت اگزوپری

تطبیق نمادهای کهن الگویی در شعر «مسافر»سهراب سپهری و داستان شازده کوچولو از آنتوان دو سنت اگزوپری


دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد