previous arrowprevious arrow
next arrownext arrow
Shadow
Slider

پدر بزرگ


پدر بزرگ

تا اونجایی که یادم میاد پدربزرگم همیشه عاشق شیرینی بود .. .
تو جیبش پر بود از شکلات و کشمش و توت خشک و تنقلاتی که دل هر آدم شکمویی مثل ما رو آب می کرد … .
هربار که می رفتیم پیشش ، یه آبنبات از توی جیبش در می آورد و می گذاشت کف دستمونو و با لبخند میگفت : شیرین کام باشی جوون..
اونوقت ما هم با خوشحالی دستامونو می بستیم و تو دلمون آرزو می کردیم جیب آقاجون هیچ وقت خالی نشه..
اما از یه جایی به بعد ، همه چیز یهو عوض شد.. .
به قول خودش مرض قند گرفته بود ..
از همون دیابت های لعنتی نوع A که تموم زندگیتو وابسته به یه سرنگ و چند سی سی انسولین میکنه.. دکتر گفته بود قضیه جدیه.. یه رژیم غذایی چند صفحه ای هم داده بود ..
اولش برای پدربزرگم خیلی سخت بود ..
اون مرض قند کوفتی یه مشت حسرت تو چشماش باقی گذاشته بود و یه لبخند تلخ روی لبش.. .
دیگه تو جیبهاش پر از شکلات نبود.. .
دوتا بسته متفورمین بود که هربار ما رو می دید قرص ها رو از جیبش در می آورد و می گفت :
من چشمام نمی بینه بابا.. روش نوشته چند ساعت یه بار بخورم ؟!..
اما بعد از مدت ,
کم کم عادت کرد …
جوری که روزای آخر عمرش وقتی دکتر ازش قطع امید کرد و گفت میتونه هرچقدر دلش میخواد شیرینی بخوره ، یکم زل زد به دیس باقلوای روی میز و بعدش پا شد رفت …
میدونی ؟! .
خوب که فکر می کنم می بینم برگشتن تو مثل همون شیرین خوردنای آ خر عمر پدربزرگمه..
هر چقدر هم بگم یه روزی عاشقت بودم و دوست داشتم
هرچقدر هم بگم دیوونه وار مشتاقت بودم..
اما از یه جای به بعد
همه چیز عوض شد..
مرض تنهایی گرفتم.. .
می فهمی ؟!
حالا بود و نبودت هیچ فرقی به حال من نمیکنه … .
پ. ن : از کتاب مادرت زشت ترین دختر دنیاست
نوشته یاسمین باقرصاد


دیدگاه خود را مطرح فرمایید . وظیفه ماست که به سوالات شما پاسخ دهیم

پاسخ دیدگاه شما ایمیل خواهد شد