پیرزن

دلش میخواست از زمین بلند شه ، میگفت : آرزومه ابرها رو از نزدیک ببینم . لمسشون کنم . با حسرت تمام روزش رو به آسمون نگاه میکرد انگار با هم قول و قراری می ذاشتن .آوردمش اینجا ، یه جایی بالاتر از زمین
تو تلکابین
یه جایی نزدیک به ابرها، انگار دنیا رو بهش داده بودن ، عین دختر بچه ۵ ساله فط نگاه میکرد . یجورایی سعی در ثبتشون داشت . چندین بار دور زد ، خسته نمیشد . یه آن به حرف اومد :
منت نکش ، یاد بگیر . اگه کسی باهات نامهربونی کرد خیلی زود فراموشش کنی ، اگه کسی دلتو شکوند تو دل کسی رو نشکون … یادبگیر نزاری کسی اشکاهتو ببینه …نزاری کسی بفهمه تو دلت چی میگذره …و بخواد برات دل بسوزونه . یاد بگیر تو این دنیا جز به خودت و خدا تکیه نکنی به کسی ، یاد بگیر راز دلتو به هیچکس نگی … بجاش رازدار خوبی باش …غرور کسی رو زیر پاهات له نکنی . نزاری کسی غرورتو بشکونه … یاد بگیر هیچ وقت التماس کسی رو نکنی جز همونی که بالا سرته …یاد بگیر برای رسیدن به هدفت بقیه رو بازیچه قرار ندی … یاد بگیر دوستی یه حادثه ست و جدای قانون…یادبگیر هر گناهی که کردی ولی حرمت دل کسی رو نشکنی…یاد بگیر دنیا برای هرچی رقم زد قبول کنی و دم نزنی …یاد بگیر که همه اینا یادت باشه یادبگیر اینا همش درس های دنیاس ….
به حرفاش فکر کدرم
خواستم بگم اگه درس نشدن چی ؟
اما به آرزوش رسیده بود انگار اینبار میتونست ابرها رو لمس کنه…..

یک دیدگاه در “پیرزن”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *