گاهی ب دستانم حسودیم میشود

گاهی به دستانم حسودیم میشود
دستام بعضی اوقات یه کارایی میکنن که باورم نمیشه : ساز میزنن، نقاشی میکشن، الانم که دارن مینویسن… دیروز هم برای اولین بار یهو انگشتای فرهاد و بغل کردن. بهشون حسودیم شد، دوست داشتم این من باشم که دستای فرهادو لمس میکنه، نه اونا… این من باشم که دستاشو محکم می گیره، نه اونا… از دیروزه که بهشون رو ننداختم مگه یکی دوبار برای …والانم که دارن مینویسن ،همشون روشون زیاد شده میدونن قراره فرهاد برسه هی ذوق شوق دارن ویخ میکنن خیس عرق شدن، فرهاد رز قرمزی و جلو دستام می گره نمیتونم ببینم که فرهاد داره به دستام گل میده سریع تو جیبیم می برمشون فرهاد دستشو توی جیبم می کنه ودستای یخ زدم گرم می شه سریع خودمو توی دستشویی می ندازم، دستامو زیر آب یخ می گیرم باید گرمای دستای فرهاد ازبین بره …
دستای قرمز شدم توی کتری آب جوش روی گاز می سوزن ومن خیره به گل رزقرمزی ام که فرهاد توی کیفم گذاشته بود برای اینکه با گل رز فرهاد ست بشن توی اب جوش، قرمز شدن والا… چرا آبی ، یا…زرد یا ….نشدن چرا از شدت سوزش سبز نشدن؟!
سمت کشو می رم و باخودشون در کشو رو باز می کنم ناخن گیرو برمی دارم وتک تک ناخن هامو از ته می گیرم خون میاد و من کیف می کنم می سوزن و من خنک می شم…
نویسنده : سپیده سادات فصیحی

2 دیدگاه در “گاهی ب دستانم حسودیم میشود”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *